فنسا

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

                                      

                                                                    







ADS


داستانهاي جديد خانواده
 
داستان – مجله خانواده سبز
https://www.ksabz.net/entertainment-ksabz/hobby-story.html
Translate this page
بوی باران. نویسنده : هدی حسینی تاریخ ایجاد : 10:49 1396/12/13. بوی باران. چند ساعتی بود که لای پنجره را باز گذاشته بودم و بوی نم باران را استشمام می‌کردم. نفس عمیق می‌کشیدم. از وقتی به این شهر جدید مهاجرت کرده بودم، مرتب باران می‌بارید و من هم مرتب به آن دوران دانشگاه پرتا … ادامه مطلب …
داستان مادر شوهر خوب من – بیتوته
www.beytoote.com/fun/fiction-vocal/story-mother-law.html
Translate this page
داستان داستانک سرگرمی پدر همسرم سال‌ها پيش، قبل از اين‌كه ما ازدواج كنيم فوت كرده بود. همسرم آخرين فرزند خانواده است و مدت مديدي.
خاطرات یک پزشک و داستان‌های جدید: Memories of a Physician
https://books.google.com/books?isbn=1595845712 – Translate this page
Dr. Iraj Dardashti, ‎دکتر ایرج دردشتی – 2017 – ‎Biography & Autobiography
این بار نیز افراد خانواده مصرانه خواستار آن بودند که او را به منزل برده و دستورات پزشکی را این بار با دقت کامل تر اجرا نمایند. نظر مخالف مرا نپذیرفتند و او را به منزل بردند. پسی از یکی دو ماه، ناحیه زخمی شده بتدریج بهبود یافت و در نهایت، زخم التیام پذیرفت. چند ماه بعد مجددا تب و لرز و حالت وخیم رجعت نمود. ناحیه زخمی شده مجددا عفونت …
داستان کاملا واقعی – میهن فال
www.mihanfal.com › سرگرمی
Translate this page
برچسب48 داستان آرشیو داستان ایرانی باحال بازیگران بچه برادر پسر حال خارجی خاطرات خاطره خاله خانوادگی خواهر خواهرم داستان داستان s داستان ایرانی داستان با داستان باحال داستان بچه داستان بد داستان برادر داستان پدر داستان پسر داستان توپ داستان توپ داستان داستان جدید داستان جذاب داستان جومونگ داستان خاطره داستان خاله داستان …
داستان خانوادگی – میهن فال
www.mihanfal.com/tag/داستان-خانوادگی
Translate this page
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه: دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!اینطوری تعریف میکنه:من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو … ادامه مطلب …
داستان یک عکس خانوادگی که قلب مردم دنیا را لرزاند + عکس – سیمرغ
seemorgh.com › فرهنگ و هنر › هنر و سلامت
Translate this page
Dec 4, 2013 – در نوامبر سال ۱۹۹۰، مجله لایف، عکسی از مرد جوانی به نام دیوید کربی منتشر کرد. عکسی از جسمی که توسط ایدز به یغما رفته، نگاه خیره ای که به چیزی ورای این دنیا می نگرد و نفس های آخری، که میان هاله…
داستان های زیبا و پربار
www.roman20.blogfa.com/
Translate this page
داستان های زیبا و پربار – هر شب داستان جدید. … تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی دست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع ….. هر شب که ویکتوریا به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه ویکتوریا را برایش می خواند. یک شب بعد از …
عشقالگر – داستانهای واقعی(در امتداد تاریکی)
darkhorse.blogfa.com/cat-2.aspx
Translate this page
من مهناز نيستم، محسن هم نيستم. من يک آدم بدبخت هستم که قرباني بي مهري روزگار شده ام و به مرحله اي رسيده ام که نه دوست دارم مهناز باشم و نه محسن. دختر ۲۶ ساله که به اتهام درگيري خياباني با تيپ پسرانه دستگير شده است در دايره اجتماعي کلانتري بانوان مشهد افزود: ۸ سال قبل مادرم بر اثر بيماري فوت کرد و من که بچه آخر خانواده هستم با …
داستان های واقعی از عشق های باورنکردنی
www.bartarinha.ir/…/news/…/داستان-های-واقعی-از-عشق-های-باورنک…
Translate this page
Feb 14, 2018 – در این داستان‌ها چند نفر از روانشناسان و مشاوران خانواده‌ از عشق‌ها و ازدواج‌های نامتعارفی گفته‌اند که طی این سال‌‌ها دیده‌اند بنابراین در واقعی بودن آنها شک نکنید، فقط به یاد داشته‌ باشید که همه نام‌ها تغییر کرده‌اند و هیچ‌کدام حقیقی نیستند. در نهایت هم یکی از خوانندگان‌مان با دفتر مجله تماس گرفت و داستان زندگی خود را برایمان …
خانواده صمیمی
https://shahvani.com/dastan/خانواده-صمیمی
Translate this page
Nov 4, 2010 – سلام اسم من كيوان است البته نام مستعار م است ماجراي كه مي خوام تعريف كنم مربوط مي شه به پنج ساله پيش موقعه اي كه من 15 ساله بودم .خانواده ما متشكل است از سه خواهر و چهار برادرهستيم كه من پنجومین خونه بودم پدرم كه خدا رحمتش كنه عمرش را داد به شما وما مونديم و مادرمان كه روزگار مي گذارنديم .مادرم رباب كه سنش حدوداً 43 بود …

 







NS